سردرد دست از سرم بر نمی داره... هنوزم از هرچی که مربوط به مریضیه، مثل بیمارستان و درمانگاه می ترسم... دیروز هی به جای خالی زهره نگاه می کردم، صندلی کناریمون خالی بود... الی می گفت انگار که امروز نیومده باشه... گفتی گریه نکن... کلی حرفای خنده دار زدی... آره من خیلی احساساتی ام... خیلی سخت دل می کنم... ولی تو قول دادی که هیچ وقت هیچ اتفاقی برات نیفته...
راستش برا با هم بودنمون کلی برنامه داشتم. که بریم با زهره و الی کل خیابونا رو بچرخیم... لیلا هم نیست... الی خیلی سخت نمی گیره... خودش می گه یاد گرفتم دل نبندم به هیچی... گمونم من تو این حس ها خیلی ضعیفم...
آره آهار خوبه... دل
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی
تاريخ: پنجشنبه
6 آبان
1395 ساعت: 16:28